|
|
|
|
|
بده دستاتو تو دستام تا با هم کلبه بسازیم کلبه ای پر از من و تو از من و تو ما بسازیم دور بشیم از همه مردم واسه درد هم بمیریم با ستاره ها بخوابیم با ترانه جون بگیریم کلبه ای از سازه عشق باغچه ای و حوض و گلدون سر تو باشه رو شونم مثل لیلا، مثل مجنون من بشم مادر گلها تو بشی بابای بارون من واسه تو واسه من کلبه ای می خوام که تو باغچش پر باشه از یاسمن حیاطشم، سرتاسرش باشه چمن فقط واسه تو واسه من تو کلبمون خدا باشه خوشبختی مون قد تموم آسمون صاف و بی انتها باشه کلبه ای از سازه عشق باغچه ای و حوض و گلدون سر تو باشه رو شونم مثل لیلا، مثل مجنون من بشم مادر گلها تو بشی بابای بارون |
||
|
+
نوشته شده در شنبه 26 بهمن1387ساعت 22:14 توسط حسین
|
|
||
|
|
|
|
|
عمري به هر كوي و گذر گشتم كه پيدايت كنم
اكنون كه پيدا كرده ام بنشين تماشايت كنم الماس اشك شوق را تاجي به گيسويت نهم گل هاي باغ شعر را زيب سرا پايت كنم بنشين كه من با هر نظر با چشم دل با چشم سر هر لحظه خود را مست تر از روي زيبايت كنم بنشينم و بنشانمت انسان كه خواهم خوانمت وين جان بر لب مانده را مهمان لبهايت كنم بوسم تو را با هر نفس اي بخت دور از دسترس ور بانگ برداري كه بس غمگين تماشايت كنم تا كهكشان تا بي نشان بازو به بازويت دهم با همزماني همدلي جان را هم اوايت كنم اي عطر و نور توامان يك دم اكر يابم امان در شعري از رنگين كمان بانوي رويايت كنم بانوي روياهاي منخورشيد دنياهاي من اميد فرداهاي من تا كي تمنايت كنم فريدون مشيري |
||
|
+
نوشته شده در شنبه 19 بهمن1387ساعت 0:29 توسط حسین
|
|
||
|
|
|
|
|
تو مثل طلا نابي،بيدارت مي كنم خوابي
توي تاريكي و ظلمت،روشن مثل مهتابي تو به فكر آغازي،توي روياي پروازي با محبت با عشق،داري دنيام و مي سازي عشق تو رو اي يارم مي دوني ،بدلم دارم تو بهاري من پاييز،جووني هامو كم دارم عشق تو رو اي يارم مي دوني،بدلم دارم تو بهاري من پاييز،جووني هامو كم دارم تو بهار گل رنگي ،تو رو مي كشه دلتنگي تو هميشه،خندوني مثل فرشته مي موني عشق آشيون داري،شوق نام ونشون داري در جدال با دنيا صد لشكر قشون داري عشق تو رو اي يارم ،مي دوني بدلم دارم تو بهاري من پاييز،جووني هامو كم دارم دل سر دو راهيه،جرمش بي گناهي عاشقه ولي داغون،سرگشته و سرگردون مسعود فرد منش |
||
|
+
نوشته شده در شنبه 12 بهمن1387ساعت 0:35 توسط حسین
|
|
||
|
|
|
|
|
دردت به جونم اي گل تو در فراغ بادي رنگ از رخت پريده جون به لبت رسيده طاقت بيار عزيزم ميگذره اين دو روز هم تو شاه گل گلايي خاطر خواته هنوزم يخ كردي لاغر شدي پژمردي پرپر شدي مياد كه داغت كنه دوباره چاقت كنه همين روزاست بخونه كه عاشقت مي مونه همين روزاست دوباره كه حس كني بهاره يخ كردي لاغر شدي پژمردي پرپر شدي مياد كه داغت كنه دوباره چاقت كنه طاقت بيار عزيزم ميگذره اين دو روز هم تو شاه گل گلايي خاطر خواته هنوزم خاطر خواته هنوزم مسعود فرد منش |
||
|
+
نوشته شده در شنبه 12 بهمن1387ساعت 0:29 توسط حسین
|
|
||
|
|
|
|
|
با كار خرابات نشيني چه كنم با گدا نشسته با شاه نشيني چه كنم گفت از عشق گداييست اگر شاه شدم چون شمع خرابات شديم ماه شديم اي عشق من اي عشق من گفتم تو بگو كه من چه بايد بكنم آن چيست بگو كه من نبايد بكنم گفتم بنويس چه ساكتي دير شده گفت دير نگو بگو زمان پير شده اي عشق من اي عشق من گفتم تو بگو كه شعر من كافي نيست از حق تو بگو كه قصد حرافي نيست گفتم تو بگو كه باعث قهر اللحق نشوم گفت بيدار بمان كه حق نا حق نشود مسعود فرد منش |
||
|
+
نوشته شده در شنبه 12 بهمن1387ساعت 0:26 توسط حسین
|
|
||
|
|
|
|
|
گفتم نميدانم كه در قيد كه هستي
طرفدار خدا يا بت پرستي نميدانم در اين دنياي محشر به چه عشقي چنين ساكت نشستي گفت:طرفدار خداي عشقم اي يار از اين عاشق كشي ها دست بردار كه كار بت پرست بي وفايي نه من كه غصه ام درد جدايي گفتم خدا را با تو هرگز نيست كاري كه تو خود ناخداي روزگاري به روي زورقي درهم شكسته مثل ماهي كه رو ابرها نشسته گفت : اگر من ناخدايم با خدايم نكن تو از خداي خود جدايم به تو محتاجم اي يار موافق به تو محتاجم اي همراه عاشق گفتم خداي عشق تو داره خدايي كه تو دينش گناه بي وفايي بگو رندانه ميگويي صد افسوس تو نور ماهي و من نور فانوس تو هوشيارانه گفتي يا ز مستي نفهميدم كه در قيد كه هستي گفت من غرق سكوتم تو بخواب قصه پرداز تويي من هيچم و پوچم تو بمان سينه با راز تويي به تو محتاجم اي يار موافق به تو محتاجم اي همراه عاشق گفتم :من غرق سكوتم تو بخوان قصه پرداز تويي من هيچم وپوچم تو بمان سينه و راز تويي من رو به زوالم دم آغاز تويي مسعود فرد منش |
||
|
+
نوشته شده در چهارشنبه 27 آذر1387ساعت 18:19 توسط حسین
|
|
||
|
|
|
|
|
الو سلام منزل خداست
اين منم مزاحمي كه آشناست هزار دفعه اين شماره رو دلم گرفته است ولي هنوز پشت خط در انتظار يك صداست شما كه گفته ايد پاسخ سلام واجب است به ما كه مي رسد حساب بنده هايتان جداست؟ الو ... دوباره قطع و وصل تلفنم شروع شد خرابي از دل من است يا كه عيب سيمهاست؟؟ چرا صدايتان نمي رسد كمي بلند تر .صداي من چطور ؟؟ خوب واضح و رساست ؟ اگر اجازه ميدهي كمي برايت درددل كنم؟ شنيده ام كه گريه بر تمام دردها شفاست ... دل مرا بخوان |
||
|
+
نوشته شده در چهارشنبه 27 آذر1387ساعت 18:17 توسط حسین
|
|
||
|
|
|
|
|
چشم ها را بايد شست جور ديگر بايد ديد
كار ما نيست شناسايي راز گل سرخ كار ما شايد اين است كه در افسون گل سرخ شناور باشيم پشت دانايي اردو بزنيم دست در جذبه ي يك برگ بشوييم و سر خوان برويم صبح ها وقتي خورشيد در مي آيد متولد بشويم هيجان ها را پرواز دهيم روي ادراك فضا ،رنگ ،صدا،پنجره گل نم بزنيم آسمان را بنشانيم ميان هجاي هستي ريه را از ابديت پر وخالي بكنيم يار دانش را از دوش پرستو به زمين بگذاريم نام را باز ستانيم از ابر از چنار،از پشه ازتابستان روي پاي تر باران به بلندي محبت برويم در به روي بشر و نور وگياه و حشره باز كنيم كار ما شايد اين است كه ميان گل نيلوفر و قرن پي آواز حقيقت بدويم سهراب سپهري |
||
|
+
نوشته شده در چهارشنبه 20 آذر1387ساعت 19:30 توسط حسین
|
|
||
|
|
|
|
|
اي عاشق در انتظار چه نشستي
در انتظار بادهاي پاييزي بارانهاي بهاري برگهاي زرد و يا شكوفه هاي ارغواني در انتظار كدامي انتظار بيهوده ست پنجره را باز كن جدار را بشكن غبار را بشوي و خاطره ها را به خاطره ها بسپار تا پايان پا يانها مانده است اين است زندگي اين است روزگار مسعود فرد منش |
||
|
+
نوشته شده در سه شنبه 16 مهر1387ساعت 22:31 توسط حسین
|
|
||
|
|
|
|
|
تازه از راه رسيدي ناشناسي تو هنوز
تو فقط خنده ما را ديدي گرچه چون ماه پي نابودي خود ميگردي گر پي سوختني عاشق چشم به در دوختني با ما بمان با ما بسوز تازه از راه رسيدي ناشناسي تو هنوز بشنو از ما اين نصيحت شعر رفتن ساز كن تا پر و بالت نسوخته شاپرك پرواز كن پرواز كن مسعود فرد منش |
||
|
+
نوشته شده در سه شنبه 16 مهر1387ساعت 22:30 توسط حسین
|
|
||
|
|
|
|
|
وقتي سرت بر سينه ام بود اي خوب آيا مي شنيدي آواي مرغي را كه در صحراي هستي در جستجوي همزبان پرواز مي كرد؟ وقتي كه آهوي نگاهت مست و مغرور در سبزه زار چشم من مي گشت آيا احسا س مي كردي كه هر برگ با تو حياتي تازه را آغاز مي كرد؟ وقتي شدي پنهان ميان بازوانم همچون كبوتر هاي توفان ديده لرزان اي خوب آيا ان جا كه از غم ها ي تنهايي گريزان هرگز امن تر از جان من داشت؟ وقتي رخت از شرم باغ ارغوان بود آيا خبر از آتش پنهان من داشت؟ وقتي كه نرم آهنگ آن موسيقي ناب ما را به روي بال خود مي برد و مي برد وقتي همه ذرات ما با آن ترنم در كهكشان عشق پيچ و تاب مي خورد اي خوب آيا در پرده جان تو هم صد گونه خورشيد زيبا و رنگين مي درخشيد؟ وقتي سرت بر دوش من بود وقتي تنت چون روح در آغوش من بود آيا در آن هنگامه آزرم و پر هيز مي ديدي اي خوب موج تمنايي دلاويز در ديده ي خاموش من بود؟ اما من آن روز ديدم چه زيبا در نور باران نگاه مهربانت در آبشاران بلند گيسوانت روح مرا از آن تمنا مي شستي اي دوست با روح خود پرواز مي دادي كه ما را عشقي بلند و آسماني هست و نيكوست وقتي كه برگشتيم در باغ احساس مي كردم كه با تو نسترن را صد گونه پرسش بر زبان بود اما تو با لبخند شيرين در جوابش انگار مي گفتي كه ما را تنها همين پيوند جان بود |
||
|
+
نوشته شده در شنبه 25 خرداد1387ساعت 0:18 توسط حسین
|
|
||
|
|
|
|
|
اي عشق اي ترنم نامت ترانه ها معشوق آشناي همه عاشقانه ها اي معني جمال به هر صورتي كه هست مضمون و محتواي تمام ترانه ها با هر نسيم دست تكان مي دهد گلي هر نامه اي ز نام تو دارد نشانه ها هر كس زبان حال خودش را ترانه گفت گل با شكوفه خوشه گندم به دانه ها شبنم به شرم و صبح به لبخند شب به راز دريا به موج موج به ريگ كرانه ها باران قصيده اي است تر و تازه و روان آتش ترانه اي به زبان زبانه ها اما مرا زبان غزلخواني تو نيست شبنم چگونه دم زند از بي كرانه ها كوچه به كوچه سر زده ام كوبه كوي تو چون حلقه دربه در زده ام سر به خانه ها يك لحظه از نگاه تو كافي است تا دلم سو دا كند دمي به همه جا ودانه ها قیصر امین پور |
||
|
+
نوشته شده در شنبه 25 خرداد1387ساعت 0:17 توسط حسین
|
|
||
|
|
|
|
|
با تيشه خيا ل تراشيده ام تورا در هر بتي كه ساخته ام ديده ام تورا از آسمان به دامنم افتا ده آفتاب؟ يا چون گل از بهشت خدا چيدهام تو را هر گل به رنگ و بوي خود ش مي دمد به باغ من از تمام گلها بوييده ام تو را روياي آشناي شب و روز عمر من در خوابهاي كودكي ام ديده ام تو را از هر نظر تو عين پسند دل مني هم ديده هم نديده پسنديده ام تو را زيبا پرستي دل من بي دليل نيست زيرا به اين دليل پرستيده ام تو را با آنكه جز سكوت جوابم نمي دهي در هر سوال از همه پرسيده ام تو را از شعر و استعاره و تشبيه بر تري با هيچ كس بجز تو نسنجيده ام تو را قیصر امین پور
|
||
|
+
نوشته شده در شنبه 25 خرداد1387ساعت 0:14 توسط حسین
|
|
||
|
|
|
|
|
عمري به هر كوي و گذر گشتم كه پيدايت كنم اكنون كه پيدا كرده ام بنشين تماشايت كنم الماس اشك شوق را تاجي به گيسويت نهم گل هاي باغ شعر را زيب سراپايت كنم بنشين كه من با هر نظر با چشم دل با چشم سر هر لحظه خود را مست تر از روي زيبايت كنم بنشينم و بنشانمت آن سان كه خواهم خوانمت وين جان بر لب مانده را مهمان لبهايت كنم بوسم تو را با هر نفس اي بخت دور از دسترس ور بانگ برداري كه بس غمگين تماشايت كنم تا كهكشان تا بي نشان بازو به بازويت دهم با همزماني همدلي جان را هم آوايت كنم اي عطر ونور توامان يك دم اگر يابم امان در شعري از رنگين كمان بانوي رويايت كنم بانوي روياهاي من خورشيد دنياهاي من اميد فرداهاي من تا كي تمنايت كنم؟ فريدون مشيري |
||
|
+
نوشته شده در یکشنبه 19 خرداد1387ساعت 0:28 توسط حسین
|
|
||
|
|
|
|
|
هر روز مي پرسي كه:آيا دوستم داري؟ من جاي پاسخ بر نگاهت خيره مي مانم تو در نگاه من چه مي خواني نمي دانم اما به جاي من تو پاسخ مي دهي: آري ما هر دو مي دانيم چشم و زبان پنهان و پيدا راز گويانند و آن ها كه دل با يكدگر دارند حرف ضمير دوست را ناگفته مي دانند ننوشته مي خوانند من((دوست دارم )) را پيوسته در چشم تو مي خوانم ناگفته مي دانم من آنچه را بايد احساس كرد يا از نگاه دوست بايد خواند هرگز نمي پرسم هرگز نمي پرسم كه: آيا دوستم داري قلب من و چشم تو مي گويد به من:(آري) فريدون مشيري |
||
|
+
نوشته شده در یکشنبه 19 خرداد1387ساعت 0:22 توسط حسین
|
|
||